در خبرها موج وسیعی از مرگ خانم بوتو انعکاس یافته و تحلیلهای سیاسی در این مورد نیز بسیار زیاد است .بیشترین تحلیلها بیوگرافی خانم بوتو است و کمترین تحلیل ها نقش خانم بوتو و چرا کسی که سالهای سال در پاکستان نخست وزیر بوده ترور می شود .آیا از لحاظ سنتی و قبیله ای ایجاد یک سپر امنیتی برای خانم بوتو امکان پذیر نبوده و یا آقای مشرف که با توافق خانم بوتو به ریاست جمهوری رسیده است مسئول ترور او بوده است . اما بنده با توجه به سخنرانی های خانم بوتو در یک ماه اخیر از زمان بازگشت به پاکستان که در اکثر این آنها از ترور خود و کشته شدنش سخن می گوید. و این قضیه بیشتر عاملان ترور را راغب به انجام این کار کرده است و بیشتر به این سئوال فکر می کنم که آیا بوتو برای قربانی شدن به پاکستان برگشته است ؟ و آیا اتفاقی که با ترور حریری در لبنان اتفاق افتاد با ترور بوتو در پاکستان اتفاق خواهد افتاد ؟
البته قیاس این دو در از لحاظ شکلی بی معنی است ولی تاکتیک جهت نفوذ و تغییر در پاکستان به نظرم یکسان است.
واقعا" كه دنياي مجازي به راحتي تمامي زندگي و سياست و همه چيز را به هم مي ريزد. جالبي آن اينكه شبكه هاي رسانه اي و مجازي افكاري را هدايت مي كنند و تا جايي كه به قطعيت مي رسي در لحظه آخر نابود مي كنند .البته اين سرگشتگي براي كشورهاي عقب مانده به علت عدم آشنايي با زبان ارژينال شبكه گاه تا مرزهاي كمدي مي رود.
نمونه آن گزارش سازمانهاي اطلاعاتي آمريكايي و تحليلهاي اريژينال و غير اريژينال است .تحليلهاي مانند پيروزي بزرگ و يا تغيير استراتژي كه همه انها كلي گويي است كه سعي بران است تاريخ مصرف داشته باشد و در آينده با نقض دچار نشود در اين گزارشات هيچ وقت كار تحليلي از بندهاي گزارش توسط كارشناسان امور سياسي صورت نمي گيرد و تنها تحليل خودمان را به تيتر رسانه هاي آنها مي بنديم و اين تناقض نه در حرفها كه در ايدئولوژي رخ مي دهد و راحت مي توان گفت هر ايدئولوژي پارادايم تناقضات است.البته اگر بدانند كه مسئوليت رسانه درهم ريختن معنا و سردرگمي آن است و اگر در اين سردرگمي به قطعيت برسي فاجعه و بي خبري رخ مي دهد.
واقعا" در اين وضعيت بحراني كه همه چيز به حداقل خود رسيده است از تمامي جوانب به استخوان رسيده است .يواش يواش زمانيكه به كر ه شمالي و عراق چند سال پيش نگاه مي كرديم و به راحتي از انبوه اخبار انزوا و بدبختي مردمانشان عبور مي كرديم .هميشه ترسي داشتم كه به آن روز نرسيم كه حالا رسيده ايم .روزي كه دولت از مردمش بنزين مي خرد و روزي كه مفهوم فعاليت اقتصادي استفاده از رانت و گدايي مي شود .اين روزها همه همان انزواي خود خواسته ايست كه قرنها ست خودمان بزرگش كرده ايم و همان فرهنگي است كه براي در آسايش بودن كاري به كار هم نداشته باشيم . اين انزوا نه تحميلي از طرف دولت و يا حكام كه از فرهنگ كناره گيري ما نشات مي گيرد.تنها آنها از نتيجه غلط اين فرهنگ استفاده مي كنند.
هر روز كه مي گذرد تفاوت خودمان را با آنهايي كه داخل زندان هستند كمتر مي بينم و مردم را آماد تر براي تشكيل اين زندان بزرگ.
لذت خود را از ايجاد اين زندان بزرگ پنهان نكنيم.
چرا با وجود رسوب علوم پيشرفته سياسي و ترجمه انبوه كتابها عموما" از فلسفه و جامعه شناسي و حتي كوچكترين رفتارهاي انساني هنوز به سطحي از آگاهي نرسيده ايم .حداقل سري به وبلاگها و اطرافمان نگاه مي كنيم همه صحبت از احترام و فرهنگ و دموكراسي مي كنند ولي هيچگاه براي نهادينه كردن ان تلاش نكرده ايم .آيا واقعا" دانشجويان و فارغ التحصيلان اين بخشها (فلسفه و جامعه شناسي و0000) به چه مشغول هستند؟ هر چند قبول دارم كه نسلي در راه است كه واقعا" نگاه بهتري به جامعه امروزين و نيازهاي جامعه امروز ايران دارد.
بارها فكر كرده ام سطح آگهي جامعه در پيشبرد و دموكراتيك كردن تمامي آن وجوه نقش بسيار مهمي دارد .
جامعه اي ميتواند با سطح آگاهي بسيار كم ولي متوازن و پايدار اين مسائل را بهتر حل كنند .به طور مثال جامعه و اعتصابات امروزي فرانسه بخاطر يك نوع نگاه متوازن و آگاهي متوازن و پايدار نسبت به حق و قوانين موجود آن كشور است . درس قانون مطرح كردن پيچيده تر ين مسائل فلسفي نيست بلكه آموزش ساده تر ين حق و حقوق انساني است .
در ايران عادت كرده ايم كه قانون را دور بزنيم. اين مسئله ناشي از عدم كاركرد قانون بوده است يعني نتيجه واقعي اين قانون را نديده ايم و در ذهن خودمان با آن ميجنگيم .
ساده تر ين راه شايد آموزش انسانها (اعمم از عوام و خواص ) است .البته اين آموزش در اينجا بيشتر ايدولوژيك و بعضا" بسيار درهم بر هم .البته آنهم به امور متافيزيكي و نه در امور واقعي و مفيد جامعه .
بيشتر به اين عادت كرده ايم تا امور را از راه خرافات و فرا زميني حل و فصل كنيم و اين مسئله باعث قانون گريزي شده است .
اگر حداقل آگاهي موجود جهت پيشبرد جامعه و در همه جامعه وجود داشته باشد فاصله اجتماعي با كشورهاي ديگر بسيار ك مي شود و نمونه آن را مي توان در كشورهاي فقير ولي دموكرات مشاهده كرد.
در این زمان هنگامی که به هر صفحه از روزنامه تا تلویزیون یا این شبکه اینترنت نگاه می کنیم به مسئله ای برخورد می کنیم و آن جنگ است .
اینجا میخواهم يك دیدگاهی را عرضه کنم که آنهایی که از جنگ حرف میزنند بیشتر به نیات خود می رسند .همیشه فکر کرده ام حکومتهای جنگ طلب به سخنان ضد جنگ بیشتر بها می دهند و تبلیغات می کنند .تبلیغات ضد جنگ عراق بيشتر از رسانه هاي اين حكومت صادر شده است .
و آماده سازي براي جنگ نه از راه ترس و تهديد و مانورهاي نظامي كه بيشتر از روي اراده معطوف به لذت و ماجراجوي و بالا بردن حس لذت و ماجراجويي نسبت به جنگ و اين مسئله كه واژگان جنگ خود جنگ را پيش مي برد .زمانيكه همه از جنگ صحبت مي كنيم يعني آماده شدن و كشش به سوي آن .
ابزار دنياي امروز زبان است و زبان مدرن همه انگاره هاي بشر را بهم مي ريزد و به هر صورتي كه بخواهد آن را سامان ميدهد .
منظور من حرف نزدن از جنگ نيست .منظورم اين است ادبيات ضد جنگ وقتي در اختيار شبكه قدرت قرار مي گيرد ناخودآگاه تبديل به كشش براي جنگ مي شود.
در پايان فيلم ايثار تاركوفسكي و سكانس هراس از جنگ اتمي آن بهترين نمونه زباني است كه خودآگاهي انسان نبست به جنگ نشان ميدهد و از هرگونه زبان ضد جنگ امروزي و در اختيار قدرت به دور است .
خواهش ميكنم لذت خود را از جنگ پنهان نكنيم.
در دنياي امروز و با سرعت و تكنولوژي جايي ديگر براي حقيقت باقي نمانده و يا اصلا" اين كلمه پوچ شده است .فريم به فريم حقيقت رنگ عوض مي كند و استفاده از اين مسئله بار متافيزيكي پيدا كرده است كه از خود تهي شده است و به يك گردوي توخالي مي ماند و اين معنويت زوار دررفته امروزي نيز بيشتر ناشي از اين سرعت و تكنولوژي است كه ديگران همچنان مقدس مي انگارند و جالبي اين مسئله توضيح و تطبيق ين مسئله با رشدهاي علمي و تكنولوژيك پارادوكسي را بوجود آورده است كه بدتر از برزخ سنت و مدرنيته شده است و اين مسئله از مشكلات زباني ناشي مي شود و راحت مي توان گفت نوع گفتار و كلمات مورد استفاده در زبان فارسي باعث سردرگمي و پرت شدن به فضاي تهي و غير قابل زيست گشته است . همين مسئله باعث گرديده تمامي وجوه سياسي و اجتماعي و فرهنگي و حتي شخصي انسان ايستا شود و هيچگونه تحركي در آن نمي بينيم .
حال در اين فضا صحبت از حقيقت همان صحبت يك فيلسوف غير ايراني در مورد حقيقت كاملا" متفاوت است. و اين مسئله ناشي از زبان متافيزيكي و ايستاي خودمان مي باشد.
در خواندنیهای چند سال قبل بهترین و بیشترین تاثیر را از کتاب پدیدار شناسی روح جناب هگل پذیرفتم و این مفهوم شوربختی که بسیار اگاهانه و زیبا تحلیل کرده است. حال این شوربخت که نشانه انسان آگاه اما بدور از دیالوگ و ارتباط و درگیری اجتماعی می باشد .یعنی هر چه دایره گفتگوها و حتی سطح گفتگوها تنگتر و پایینتر بیاید این شوربختی به اوج خود می رسد و هیچگونه توانی را برای مبارزه با وچکترین خدایان برایت باقی نمی گذارد .
احساس میکنم در این روزگار ما تعداد شوربختها هر روز بیشتر از روز های قبل می شود .و به انتظار چه نشسته ایم . نمی دانم
دوباره شروع کنیم و هر روز سلام به انسانهایی که هر روز شروع می کنند .به این بهانه که دوباره می خواهم بنویسم موضوع تکرار شروع کردنهایمان در روز به ذهنم رسید .
در تمامی مسائل زندگیمان هر لحظه شروع می کنیم و انرژی کاذب جدیدی به خودمان وارد می کنیم که تا پایان ادامه نمی یابد .بعضی وقتها فکر می کنم چرا از یک راه زودتر از آنچه که فکر می کنم خسته می شوم.اما هر دفعه به این مسئله میرسم که دوباره شروعی بی پایان را آغاز کرده ام.
انرژی کاذب که بیشتر ناشی از زر و زیور های دنیای سرمایه داری تو را ترغیب به شروع کردنهای بی پایان می کنند زیرا هر شروعی هزینه ای ایجاد می کند و شروعهای بسیار هزینه های گزاف تر .
بسیار روان شناسان یا بهتر بگویم عمله های سرمایه داری وقتی روبرویشان می نشینی تور را دعوت به شروعی با انرژی کاذب که هموراه ناشی از کلی گویی است دعوت می کنند .اصل را رها می کنند و در ویترین می گذارند که مبادا خدشه ای به آن وارد شود مانند (خدا سیستم خانواده) مابقی می تواند غیر از این تغییر کند و نمیدانند اگر اتفاقی بیافتد باید در این ۳ نهاد تغییر کند.
این مطلب شروعی دوباره برای نوشتن است.ولی میدان زود دوباره خسته می شوم .
حالا بازهم آخرین روزها از سالهایی که گذراندیم و بازهم هراس و چهره بی لطافتی که هر روز پشت نقابها مجبور به پنهان کردنشان هستیم .بازهم همان کلیشه های همیشکی مبارکی سال نویی که هر روز کهنه تر می شود و نویی تنها در نقابهایمان و هر روز به این فکر می کنم که چرا به مرگ فکر نمی کنیم و زیبایی این تناقض آخر سال خوشحالی برای گذشت زمان و فرار از سال گذشته اما با جشن و پایکوبی همه آن مسائلی که داشتیم به عمق ذهنمان می رانیم تا زمانی هنگامه مرگ از ذهنمان به مانند غولی برخیزد و اعزارئیلمان شود .آری جشن برای تمامی ساده کردن پیچیده گی ها و جشن برای تاخیر بحرانهایمان و فراموشی و این کلمه فراموشی است که می توانی با آن جشن بگیری و برای آن.
کهنه شدن سال مبارک باد